شنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۰۹


از آزادی که اسم می بری
نه پرنده به ذهن م میاید
نه وطن ...
یک روسپی خسته به چشمم میاید
با یک بطری آب جو ، نشسته روی یک جدول
توی شهرنو و بوی تن ش اکسیری ست
از اقشار مختلف کارگری ...

از آزادی که اسم می بری
نه کودکی ام را به یاد میاورم
نه مغازله هایم را با تو
توی خیابان های شلوغ شهر در منظر عموم ...
یک گوزن وحشی اما
از پا آویزان می شود توی سرم
برای زنده اخته شدن و مراجعت به اتاق سلاخی ...

از آزادی که .... اسم می بری
هول برم می دارد ، مظطرب م ، می ترسم
بدون کلاه های ایمنی ساخت داخل
با سوراخ هایی به قاعده فشنگ درست در ناحیه گیجگاه ...
و نصب مجانی در محل ....
و تیتری به این مضمون :
اهداء عضو اهداء زندگی !
از .........
اسم نبر !
می ترسم ...

دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹

My funny shoes


دوشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۰۹

ببخش مرا ،
که چهارپایه اعدام من
چه تلخ ....
شانه های تو بود ...!!!

توی یک لیوان بزرگ چرکآب ، دو قاشق سرپر عسل می ریزی ... یک لیموی بزرگ هم میچلانی توش سرمی کشی به سلامتی سه تن ... دشمن و کابوس و وطن !!!

شنبه ۲۹ اوت ۲۰۰۹


به من تجاوز می کردند ، مرتبا ...
من زن بودم ،
برایشان لذت داشت !
می خندیدم ... زنانه ، نعره وار و بلند ...
تا مردانه ضجه زدن هایت را نشنوم
زیر تجاوز ...

یکشنبه ۸ مارس ۲۰۰۹

از مغازه بغلی
برای زنش کرست می خرد ...
یک مرد ،
بعد از ملاقات با من
توی رستوران بغلی ...



پنجشنبه ۵ مارس ۲۰۰۹


"من" توی این مقاله که می خواهم برایتان بنویسم لزوما منی که شامل جسم و روح و تخیلاتم می شود نیست.من می تواند فقط میم غیر آخر ونون آخر باشد که بر حسب اتفاق به هم چسبیده اند و من ی ساخته اند توی کلمات همین..یا می تواند هر چیز دیگری باشد مثلا یک من خربزه باشد که یک میوه فروشی خریت کرده از میدان میوه خریده و حالا روی دستش باد کرده است .یا همان من نه منم مولانا باشد که وقتی یک هو قاط زده که اصولا کیست و اینجا چه کار می کند از زبانش در رفته و فی البداهه گفته .کلا هر منی را بخواهی مساله کنی و هی د رموردش حرف بزنی دچار منیت می شود و فکری می شود که نکند واقعا منی هستم که اینها اینقدر من من می کنند وآنوقت است که اگر دیگران هم لال بشوند خودش کوتا ه نمی آید وراه وبی راه خودش را با این کلمه خطاب می کند ..اما باز هم می گویم به هیچ وجه منی که توی این مقاله می لولد منی که با آن شناخته می شوم نیست.حالا فرض می کنیم که مخاطب این نوشته با این من که معلوم نیست هویت ش چه شده مشکل دارد منی که اکثر اوقات طوری درموردش حرف می زنیم که انگار مثل کف پایمان می شناسیمش اما در حقیقت انقدر مبهم و ناشناخته است که اگر بر حسب اتفاق توی آینه ببینیمش محال است شناختنش..که البته این از خصوصیات من است ..پیجیدگی در عین سادگی ..وخود این ابهام است که مسبب اینهمه کاغذ حیف و میل شدن است .خب پیشنهاد شماره یک من این است که من همینطور من بماند و ما در طول حرفهایمان بر حسب حال و هوایمان هرکسی را که عشقمان کشید بگیریم بنشانیم جای من..یا همان اول بسم الله تکلیف را یکسره کنیم و بگوییم آقا من یعنی این وخلاص..یا من همان کسی باشد که صبح دیر بیدار می شود به ساعت نگاه نمی کند که دیر بیدار شده است و بدون اینکه آبی به صورتش بزند می رود توی حیاط و به باغچه زل می زند که سبزی هایی که کاشته بود در آمده یا نه..و بعد میاید زیر پنکه سقفی دراز می کشد و زل می زند به چرخش مدام و بی فایده پره ها و هی فکر می کند وهی تعجب می کند که او و پنکه سقفی چقدر نکات مشترک فراوانی دارند..بیایید بی خیال بشویم و فرصت بدهیم من کسی باشد که از 8 سالگی مطمعن بوده درآینده آدم مهمی می شود و این رد خور نخواهد داشت ..او حتما توی یک چیزی بالاخره صدای دنیا را در می اورد و چشمها آنقدر به سمت او خیره می ماند که خیلی ها کور می شوند وآنوقت ساراماگو رمان کوری را از روی او(من) می نویسد ..و البته بگذریم از این که ساراماگو طی نامه یی محرمانه از من می خواهد که صدایش را در نیاورد و من فروتنانه قبول می کند ..اما...حالا در 25 سالگی هر طرف سر می چرخاند همه یک پخی شده اند اما من بیچاره که باز تاکیید می کنم من راوی نیستم همان آدم است که از 8 سالگی بوده .اصلا چرا من آن شخصیت مجهولی نباشد که چهارپایه را از زیر پای من کشید و من به دار کشیده شد..چطور می شود این کار را توجیه کرد ؟؟ مگر او که قرار است جای من را توی داستان بگیرد می دانست توی ذهن من چه می گذرد و من چرا ان کار را که لزومی ندارد درموردش بنویسم انجام داده بود..از ین گذشته دوست دارم شما هم بیشتر بدانید در مورد کسانی که چهارپایه هاراپس می کشند ...قبول..شاید زیاد اخلاقی نباشد...خب بالاخره هرکسی بسته به شرایطی که دارد یک شغلی دارد و شاید دوست نداشته باشد من بکنندش و هی با انگشت نشانش بدهند مثلا خود نویسنده ها دلشان می خواهد هی یکی یکی بیاییند پرده را کنار بزنند ببینند چه کسی دارد این مهملات را می نویسد؟؟ مسلما سنگ روی سنگ بند نمی شود.دلم می خواست من کسی باشد که توی اتاق بغلی همان جایی که از جایی که راوی نشسته دیده نمی شود دارد زیارت عاشورا می خواند..وبعضی جاهایش را با بغض می خواند ..بعضی جاها را ارام تر می خواند و بعضی جاها را بلند..دلم می خواست من پیرمرد تنهای همسایه مان باشد (گراهام) که هرگز ازدواج نکرده و هفته پیش در بیمارستان بستری اش کردند به خاطر پارکینسون...دوست داشتم من مادربزرگ پدری ام بود که چهل و پنج سال در کنار پسرش زندگی کرد در ارامشی باورنکردنی و وقتی مرد 110 سال سن داشت و همیشه از دیدن صفحه تلوزیون تعجب می کرد که : الله و اکبر!! این آدم ها چطور توی این جعبه کوچک جا شده اند؟!! من می تواند بی اجازه و سر خود سرگردانی باشد ..درست است ..خودواژه سرگردانی ..نه کم نه پیش.. یا کلمه بی تفاوتی باشد نسبت به همه اتفاقاتی که توی خودش می افتد یا بیرون خودش توی دنیا.. یا می شود مثلا سه تا حرف ع - ب - ث - را به هم چسباند و گفت من یعنی این .. یعنی تمام معنی این حروف وقتی که به هم می چسبند.. یکهو می زند به سرم که بگذارم خودش هرچه می خواهد باشد... دلزدگی باشد ..نفرت باشد .. هرزگی باشد .. گم بشود و تنها وقتی پیدا بشود که یک چیزی برای بودنش جفت و جور کرده باشیم..
من توی این داستان سکوت دیوانه کننده ایست که توی سرم می خزد و ترغیبم می کند به خودکشی...
من توی این داستان یک بسته تیغ سوسمار نشان است که می خواهم تا دقایقی دیگر توی تنم کندشان کنم...
من توی این داستان انتخاب رهایی ست ...
انتخاب رهایی...

1382/ - /-