Tuesday، March 10، 2009
Sunday، March 8، 2009
Thursday، March 5، 2009
"من" توی این مقاله که می خواهم برایتان بنویسم لزوما منی که شامل جسم و روح و تخیلاتم می شود نیست.من می تواند فقط میم غیر آخر ونون آخر باشد که بر حسب اتفاق به هم چسبیده اند و من ی ساخته اند توی کلمات همین..یا می تواند هر چیز دیگری باشد مثلا یک من خربزه باشد که یک میوه فروشی خریت کرده از میدان میوه خریده و حالا روی دستش باد کرده است .یا همان من نه منم مولانا باشد که وقتی یک هو قاط زده که اصولا کیست و اینجا چه کار می کند از زبانش در رفته و فی البداهه گفته .کلا هر منی را بخواهی مساله کنی و هی د رموردش حرف بزنی دچار منیت می شود و فکری می شود که نکند واقعا منی هستم که اینها اینقدر من من می کنند وآنوقت است که اگر دیگران هم لال بشوند خودش کوتا ه نمی آید وراه وبی راه خودش را با این کلمه خطاب می کند ..اما باز هم می گویم به هیچ وجه منی که توی این مقاله می لولد منی که با آن شناخته می شوم نیست.حالا فرض می کنیم که مخاطب این نوشته با این من که معلوم نیست هویت ش چه شده مشکل دارد منی که اکثر اوقات طوری درموردش حرف می زنیم که انگار مثل کف پایمان می شناسیمش اما در حقیقت انقدر مبهم و ناشناخته است که اگر بر حسب اتفاق توی آینه ببینیمش محال است شناختنش..که البته این از خصوصیات من است ..پیجیدگی در عین سادگی ..وخود این ابهام است که مسبب اینهمه کاغذ حیف و میل شدن است .خب پیشنهاد شماره یک من این است که من همینطور من بماند و ما در طول حرفهایمان بر حسب حال و هوایمان هرکسی را که عشقمان کشید بگیریم بنشانیم جای من..یا همان اول بسم الله تکلیف را یکسره کنیم و بگوییم آقا من یعنی این وخلاص..یا من همان کسی باشد که صبح دیر بیدار می شود به ساعت نگاه نمی کند که دیر بیدار شده است و بدون اینکه آبی به صورتش بزند می رود توی حیاط و به باغچه زل می زند که سبزی هایی که کاشته بود در آمده یا نه..و بعد میاید زیر پنکه سقفی دراز می کشد و زل می زند به چرخش مدام و بی فایده پره ها و هی فکر می کند وهی تعجب می کند که او و پنکه سقفی چقدر نکات مشترک فراوانی دارند..بیایید بی خیال بشویم و فرصت بدهیم من کسی باشد که از 8 سالگی مطمعن بوده درآینده آدم مهمی می شود و این رد خور نخواهد داشت ..او حتما توی یک چیزی بالاخره صدای دنیا را در می اورد و چشمها آنقدر به سمت او خیره می ماند که خیلی ها کور می شوند وآنوقت ساراماگو رمان کوری را از روی او(من) می نویسد ..و البته بگذریم از این که ساراماگو طی نامه یی محرمانه از من می خواهد که صدایش را در نیاورد و من فروتنانه قبول می کند ..اما...حالا در 25 سالگی هر طرف سر می چرخاند همه یک پخی شده اند اما من بیچاره که باز تاکیید می کنم من راوی نیستم همان آدم است که از 8 سالگی بوده .اصلا چرا من آن شخصیت مجهولی نباشد که چهارپایه را از زیر پای من کشید و من به دار کشیده شد..چطور می شود این کار را توجیه کرد ؟؟ مگر او که قرار است جای من را توی داستان بگیرد می دانست توی ذهن من چه می گذرد و من چرا ان کار را که لزومی ندارد درموردش بنویسم انجام داده بود..از ین گذشته دوست دارم شما هم بیشتر بدانید در مورد کسانی که چهارپایه هاراپس می کشند ...قبول..شاید زیاد اخلاقی نباشد...خب بالاخره هرکسی بسته به شرایطی که دارد یک شغلی دارد و شاید دوست نداشته باشد من بکنندش و هی با انگشت نشانش بدهند مثلا خود نویسنده ها دلشان می خواهد هی یکی یکی بیاییند پرده را کنار بزنند ببینند چه کسی دارد این مهملات را می نویسد؟؟ مسلما سنگ روی سنگ بند نمی شود.دلم می خواست من کسی باشد که توی اتاق بغلی همان جایی که از جایی که راوی نشسته دیده نمی شود دارد زیارت عاشورا می خواند..وبعضی جاهایش را با بغض می خواند ..بعضی جاها را ارام تر می خواند و بعضی جاها را بلند..دلم می خواست من پیرمرد تنهای همسایه مان باشد (گراهام) که هرگز ازدواج نکرده و هفته پیش در بیمارستان بستری اش کردند به خاطر پارکینسون...دوست داشتم من مادربزرگ پدری ام بود که چهل و پنج سال در کنار پسرش زندگی کرد در ارامشی باورنکردنی و وقتی مرد 110 سال سن داشت و همیشه از دیدن صفحه تلوزیون تعجب می کرد که : الله و اکبر!! این آدم ها چطور توی این جعبه کوچک جا شده اند؟!! من می تواند بی اجازه و سر خود سرگردانی باشد ..درست است ..خودواژه سرگردانی ..نه کم نه پیش.. یا کلمه بی تفاوتی باشد نسبت به همه اتفاقاتی که توی خودش می افتد یا بیرون خودش توی دنیا.. یا می شود مثلا سه تا حرف ع - ب - ث - را به هم چسباند و گفت من یعنی این .. یعنی تمام معنی این حروف وقتی که به هم می چسبند.. یکهو می زند به سرم که بگذارم خودش هرچه می خواهد باشد... دلزدگی باشد ..نفرت باشد .. هرزگی باشد .. گم بشود و تنها وقتی پیدا بشود که یک چیزی برای بودنش جفت و جور کرده باشیم..
من توی این داستان سکوت دیوانه کننده ایست که توی سرم می خزد و ترغیبم می کند به خودکشی...
من توی این داستان یک بسته تیغ سوسمار نشان است که می خواهم تا دقایقی دیگر توی تنم کندشان کنم...
من توی این داستان انتخاب رهایی ست ...
انتخاب رهایی...
1382/ - /-
Friday، February 27، 2009
خوابم نمی برد ...من از شریک شدن شب بیزارم
با شبح چایخانه چی که توی آشپزخانه می چرخد
و با فنجان های کمرباریک قدیمی می رقصد ...
ومن ردپاهای شکری چسب ناک اش را
هر روز دور تا دور تخت می بینم
تو از کلمه " پستان " توی شعرهای من می ترسی
از اینکه مردها به کاغذ رخنه کنند و واژه ها را به هرزه گی بکشند
تو از جسارت " اسکناس" ها می ترسی
وقتی که تانخورده و بانکی ردو بدل می شوند برای صدور گواهی فوت
وتورا وادارمی کنند به پذیرش تسلیت وخوابیدن با متوفی
تواز من می ترسی وبا من نمی خوابی ...
مثل یک تپانچه کهنه که آخرین فشنگ ش را برای تهدید ماشه قورت داده است
از شریک شدن تاریکی بیزارم
ازجیرجیرک جسوری که با سه حرف ،
به ذهنیت مسموم من مستولی ست
از صدای کلنگ سنگینی که محکم به زمین می خورد
تا توی باغچه خانه بغلی
شکل گوری را که توی نقشه هست روی زمین در بیاورد ...
اینجا کسی نیست ...
اینجا کسی نبوده ...
وصدای حرکت یک مورچه گوشتخوار نارنجی را
روی سطح نرم پوست می شود شنید
من به باریکه چاه می لغزم
وبا دستکش های صورتی ساق بلندم دست های تورا در عمق می گیرم
آنجا کسی نبود
وما تاریکی را با هیچ کس شریک نبودیم /
(شعر از مجموعه " زن اَخته")
(عکس از مجموعه " آشپزخانه پیر")
Tuesday، February 24، 2009

خوابم نمی برد ...
تو زائده یک خواسته عقیمی
زمانی که دلم می خواست
ناجی زنیِّت معدوم ام باشم
وقتی توی تنهایی، با چشم های باز
توی خودم نطفه می کارم ... وبا تصور صورت تو
سعی می کنم بچه شبیه تو باشد ...
یک نفر فریاد می زند : برو ...
یک نفر زیر گوشم نجوا می کند : ایست ...
از مزار شریف تا هیلتون پاریس
از اِل اِی تا خانی آباد نو ...
از آنجلینا جولی تا چشم های تو ...
من تمام این فاصله هارا توی ذهن م پر می کنم
با مین های عقده یی ترسو ... واین سمت دیوار
به نطفه حرامی فکر می کنم که توی رحم ام می جنبد ...
به یک کارخانه دست های گارگری و زمخت
که توی مقعدهای تنگ می چرخند ...
می چرخند ...
می چرخند
ورشته های باریک خونالودی را بیرون می کشند که رایحه
عطرهای شهوت انگیز پلی بوی را توی بند پخش می کند
من به کشیدن یک جوب سیمانی باریک فکر می کنم
از مغزم به گودی مستراح قدیمی
ته حیاط خانه پدری ...
به انتقال بوی بدن لهیده یک زن ...
از زیر سنگ های ریز و درشت ، بعد سنگسار ...
خوابم نمی برد /
(شعر از مجموعه شعر " زن اَخته ")
(عکس از مجموعه عکس " جنس پست ")
Friday، February 20، 2009
خوابم نمی برد...من شبیه تمام زنانی هستم که رقصیدن نمی دانند
و روی سطح لیز ملافه ابریشمی تخت
رعشه می گیرند ...
من بی شباهت
به واقعی بودن تخیل آزادی ام
توی ذهن فرّار یک تازه بالغ
قبل از اولین فرار
من رشته رشته خودم را می بافم
سه رشته ، دو رشته
به فرق سر ، جدا از سر
کنده از سر
بی سر ...
رشته رشته خودم را می بافم
به انگشتانی که می تواند به تمام خط های جهان
بی خوابی را بنویسد ، هجی کند
و به همه گنگ های دنیا بیاموزد ...
شنیدن صداها ، زمزمه کردن یک غزل برهنه از مردی که در حقیقت زن بود
دقیق شدن به ناله های یک جفت نر و ماده
حین مغازله
از بر کردن صدای یک لال وقتی تلاش می کند که بگوید :
" وقت تمام است "
وعق زدن یک صوت ممتد و قوی
از مغز توی گوش
از گوش توی گلو
از گلو توی دهان
ومزه مزه کردن یک تشنج شور
ونشخوار همه ترانه ها ... همه جیغ ها ... همه نام ها
خوابم نمی برد ...
(شعرازمجموعه شعر زن اَخته)
(عکس از مجموعه "عکس های خانه واره گی")
Thursday، February 19، 2009
اشتراک در:
پیامها (Atom)

